شهـــــــــر من میــــــــــــامی

امیدوارم بتونم در راستای شناساندن اقلیم میامی این شهر فراموش شده به عموم عزیزان علاقه مند و دلسوز گامی هرچند کوتاه اما استوار بردارم در همین خصوص اقدام به راه اندازی و نگارش وبلاگی با محتوای تاریخی ، اجتماعی ، جغرافیایی و فرهنگی نمود . این وبلاگ سعی دارد که نظری گذرا بر منطقه میامی افکنده تا از این دیدگاه چکیده اطلاعات بدست آمده از کتب قدیمی و جدید مرتبط با بحث و اطلاعات محلی پیران دنیا دیده و سرد و گرم چشیده که در این مورد عصای دست وراهنمای اینجانب خواهند بود را در اختیار همگان قرار دهد

 
حضرت سلطان العارفین بایزید بسطامی
نویسنده : مصطفی پزشکی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
 

حضرت سلطان العارفین بایزید بسطامی یکی از عرفا و صوفیة قرن سوم ق است. نام اصلی وی ابویزید طیفورابن عیسی و اهل بسطام از ایالات قومس (دامغان) است. تولد بایزید را دو گونه نوشته اند: برخی آن را سال 188 ق نوشته اند که مشهورتر است و برخی نیز چون فصیح احمد خوافی در مجمل فصیحی سال 131 ق دانسته اند. تاریخ وفات او نیز مطابق نقل مشهورتر سال 261 ق است.

جد بایزید مجوسی بوده وسپس مسلمان گشته است. ظاهراً بایزید امی و درس  نخوانده بوده است و کتابی نیز تألیف نکرده است. چنانکه از خود او نقل است که گفته است: دیگران علم را از مردگان آموخته اند، ما از زنده ای که هرگز نمیرد . با این حال منقول است که در عرفان و علم توحید استادی به نام ابوعلی سندی داشته است که در مقابل، او نیز از بایزید علم احکام و فرایض می آموخته است. وگفته اند که عرفان بایزید به وسیله همین ابوعلی سندی، برای نخستین بار در قرن سوم، به هند رفته است.

برخی از معاصران بایزید بسطامی عبارتند از: احمد خضرویه، یحیی ابن معاد رازی، شقیق بلخی، ابوتراب نخبشی، ذوالنون مصری، جنید بغدادی و سفیان ثوری؛ که بایزید از طریق یحیی ابن معاذ رازی با جنید بغدادی ملاقات و رابطه بر قرار کرده است.

فرقه طیفوریه یک قرن پس از بایزید شکل گرفت و از مهمترین وارثان وی شیخ ابوالحسن خرقانی است. سلسلة نقشبندیه نیز با ده واسطه به بایزید می رسد. سید حیدرآملی از عرفای شیعه میان تشیع و تصوف جمع کرد و خود را به سلسله ای منتسب کرد که به بایزید می رسد. (1)

منابع در دسترس دربارة بایزید نوشته های پیروان اوست. پیروانش بعد از مدتها، مناجاتها، معراجی که بایزید برای خود نقل می کند و پر از ادعاهای بزرگ و قسمتی از شطحیات اوست و نیز شطحیات دیگر بایزید را جمع آوری کردند. بیشترین مطالب را یکی از مریدان و جانشینان وی بنام ابوالفضل محمدابن علی شیخ سهلکی در کتاب النّور فی کلمات ابی الطیفور جمع آوری کرد. او این مطالب را به چند واسطه از خویشان و نزدیکان شیخ گردآوری نموده است.(2) بایزید در بسطام مسجد و خانقاه و مریدان زیادی داشت، اما در میان مریدان به ابوموسی، برادرزادة خویش، علاقة خاصی داشت و دربارة وی نقل است که گفته است: در دل دلین به نه در دل گلین ، یعنی قلب باید مثل قلب ابوموسی باشد. به گفتة شیخ سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود، آنچه را از دیگران پنهان می داشت، برای این برادرزاده آشکار می کرد. چنانکه از ابوموسی هنگام مرگ نقل است که گفت: چهار صد سخن از بایزید را باید به گور ببرم چون اهلش را نیافتم تا به او بگویم .(3)

اطلاعات در بارة بایزید بسیار محدود و ناقص است، با این همه آنچه از عرفان او باقی مانده است به هیچ وجه ناقص و مبهم نیست.

 

اندیشه بایزید

۱. قول به اتحاد و حلول: قول به اتحاد و حلول مخصوصاً در سخنان بایزید مجال بیان یافته است. در تعلیم بایزید اهمیت بسیار به اصل فنا داده شده است. اگر درست باشد که بایزید علم توحید و حقایق را از ابوعلی سندی گرفته است، شاید بتوان گفت که قول به فناء را نیز تا حدی به تعالیم هندوان مدیون است. اصطلاح فنا از اواخر قرن سوم به اصطلاح فنی تصوف تبدیل شد و اهمیت بسیاری یافت.(4)

بایزید از کبّار صوفیین قرن سوم بغداد است؛ قرنی که مذهب حبّ الهی بصورت جدید آغاز شد و مذهب اتحاد و وحدت ادیان حلّاج به پایان رسید. مذهب بایزید فناء محبّ بالمحبوب وبقائه فیه است. یعنی محبّ باید به این مرتبه برسد که در محبوب و دوست فانی شود و در همان فناء بماند، نه این که فناء لحظه ای و موردی باشد. آغاز این فناء، مشاهده حق به شکل فناء در حواس است، یعنی صوفی ای که در حالت تأمل است در اثناء این تأمل دیگر چیزی از محسوسات را حس نمی  کند و این امر نتیجة غرق شدن در این تأمل است. بعد از این مرحله، مرحله فناء مطلق است که استهلاک در وجود حق است، یعنی صوفی در فکر و اراده اش بواسطه تأمل، در وجود حق فانی می شود و هلاک نفس حاصل می شود. وقتی در او فانی شد همه چیز را خدا می بیند، و خدا را در همه چیز می بیند. در بیان همین تجارب است که بایزید می گوید: از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست .

۲. نکته دیگر اینکه بایزید به عزلت و زهد رغبت داشت و بر خلاف مشایخ عصر خویش بنای کار او بیشتر بر مراقبت نفس بود و توجه چندانی به ارشاد خلق و ردّ و قبول افراد و تعلیم آنها نداشت. حتی اصراری که در دور کردن خلق از خویش داشت تا حدی رنگ طریقة اهل ملامت دارد. چنانکه نقل است که اگر جمعی در رکابش راه می افتادند یا دورش را می گرفتند، با گفتن لا اله الا انا ، یا انی انا الله و... مردم را به تصور این که دیوانه است از خود دور می کرد.(5)

۳.از نکات قابل توجه در عرفان بایزید شطحیات است. شطحیات امور عجیب و غیر عادی یا افراط و مبالغه و یا سخنانی از روی جذبه است که مربوط به حالت سُکر و غلبه است. در ورای حال قبض، که نشان ریاضت و انزوای بایزید بود، گاه گاه حالت سکر نیز بر احوال او غلبه داشت.  در همین احوال بود که سخنان او شطح آمیز می شد و خشم و نفرت فقهاء و اهل ظاهر را نسبت به وی بر می انگیخت؛ تا آنجا که هفت بار بخاطر همین سخنان نامعمول تبعید شد.(6)

گرچه پیش از او از ابراهیم ادهم و رابعة عدویه نیز سخنان شطح آمیز نقل شده است، اما در کلام بایزید شطحیات صوفیانه رنگ بسیار تند یافت، چنانکه حتی شبلی و حلّاج هم سخنانشان تند و بی پرواتر از وی نبود. هر چند حلّاج تقریبا جانش را بر سر همین شطحیات نهاد، ولی به هر حال شطحیات صوفیانه با نام بایزید پیوند و ارتباطی خاص یافت. اینها مکرر در زمان وی اسباب زحمت و تبعید او می شد.(7)

شطحیاتی نظیر سبحانی ما اعظم شأنی و و انا اکبر منه هنگام شنیدن اذان و انّ بطشی اشدّ من بطشه در مقابل آیة شریفة انّ بطش ربّک لشدید (8) و... از او نقل شده است.

در واقع قسمت عمدة شطحیات منسوب به بایزید گستاخانه و در عین حال حاکی از حالتی است که در آن عارف خود را با حق متحد می یابد، یعنی به زبان صوفیان عین الجمع حاصل می شود.(9)

شطحیات بایزید مقداری توسط جنید بغدای تفسیر شد و به فهم مردم نزدیکتر شد. مثلا در مواردی جنید می گفت بایزید در مقام فنا بوده و کلمات خداوند را تکرار می کرده است. این شرح های جنید در کتاب اللّمع سِراج آمده است.

البته گاهی خود او خویشتن را نسبت به سخنانی که دیگران فراخور فهم خود به او نسبت می دادند، مسئول نمی دید و می گفت سخنان من بر اقتضای حال می آید، اما هر کس آن را چنانکه اقتضای وقت خویش است ادراک می کند و به من نسبت می دهد (10) این مطلب را جنید نیز در شرح شطحیات بایزید گفته است.

۴.از مجموع روایات در باب زندگی بایزید پیداست که غالباً به حدود شریعت پایبند بوده است و در این باب تأکید و اصرار داشته است. از او نقل است که اگر کسی را دیدید که به کرامت در هوا می پرد و از روی آب راه می رود، فریفتة او و کارش نشوید، بنگرید که او هنگامة امر و نهی الاهی و حفظ حدود آن چگونه است .(11)

نقل است که خواست روزی بارانی به مسجد برود، زمین گلین بود پایش لغزید، دست به دیوار کسی گرفت تا نیفتد، ابتداء رفت از صاحب دیوار که مردی مجوسی بود حلیت طلبید و سپس به مسجد رفت، و بدین طریق آن مرد مجوسی نیز مسلمان شد. یا در شبی که بچة همسایه می گریست، چراغ از روزن منزل نگاه داشت تا بچه آرام شد و باز نوشته اند که صاحب منزل که مردی مجوسی بود مسلمان گشت. همچنانکه با عده ای از مریدان به دیدن زاهدی رفت که تازه به شهر وارد شده بود، نزدیک وی که رسیدند بایزید برگشت، گفتند مگر به دیدن زاهد نمی روی، گفت کسی که آب دهان به سمت خانة خدا می اندازد و حرمت خانه را نگه نمی دارد، چگونه می تواند حرمت صاحب خانه را نگه دارد.

 

اشعار دربارة بایزید

سعدی داستانی نقل می کند که در شبی تاریک شخصی مست بربط خویش بر سر بایزید شکست.  بایزید صبحدم به نزد آن شخص رفته تاوان بربط را به او پرداخت و از او شفقت کرد:

یکی بربطی در بغل داشت مست

به شب در سر پارسایی شکست

چو روز آمد آن نیک مرد سلیم

بر سنگدل برد یک مشت سیم

که دوشینه معذور بودی و مست

تو را و مرا بربط و سر شکست

مرا به شد آن زخم و برخاست بیم

و را به نخواهد شد الا به سیم

از این دوستان خدا بر سرند

که از خلق بسیار بر سر خورند

 

نتیجه

نکته ای که در باب بایزید و آراء او درخور یادآوری است شباهت بعضی از اقوال او با تعالیم هندوان است. با این همه، وجود این شباهت بر خلاف آنچه امثال ماسینیون،  ماکس هورتن و زئنر پنداشته اند، حاکی از آن نیست که شیخ از اقوال و تعالیم هندوان متأثر بوده است. قبول تأثیر مذهب هند در عقاید مسلمانان  ـ حتی صوفیه ـ دشوار است و حتی ابوریحان بیرونی که بعضی موارد مشابهت میان آراء صوفیه و هنود را ذکر می کند و به صوفیه هم علاقه ای ندارد،  به امکان تأثیر عقاید هنود در آراء صوفیه هیچ اشاره ای نکرده است.

حتی این نکته که استادِ علم توحید و فناءِ شیخ، ابوعلی سندی نام داشته است، باز تأثیر تعالیم هنود را در وی نشان نمی دهد. شباهت هایی مانند از خویشتن بیرون آ مدن چون مار از پوست که در تعالیم هندوان دیده می شود، نیز کارایی ندارد، چرا که در بسطام مارهای جهندة بسیاری وجود داشته است و شیخ آنها را دیده است.

به علاوه با اقوال تند و طعنه آمیزی که بایزید در حق علماء و مشایخ عصر خویش اظهار می کرد و اصراری که در نقد طریقة آنها داشت، اگر کمترین رایحة ارتباط با عقاید هندوان در کلام او شنیده می شد، بی شک مورد اعتراض آنها واقع می شد و این نکته نیز قبول ادعای زئنر را دشوار می کند.(12)