شهـــــــــر من میــــــــــــامی

امیدوارم بتونم در راستای شناساندن اقلیم میامی این شهر فراموش شده به عموم عزیزان علاقه مند و دلسوز گامی هرچند کوتاه اما استوار بردارم در همین خصوص اقدام به راه اندازی و نگارش وبلاگی با محتوای تاریخی ، اجتماعی ، جغرافیایی و فرهنگی نمود . این وبلاگ سعی دارد که نظری گذرا بر منطقه میامی افکنده تا از این دیدگاه چکیده اطلاعات بدست آمده از کتب قدیمی و جدید مرتبط با بحث و اطلاعات محلی پیران دنیا دیده و سرد و گرم چشیده که در این مورد عصای دست وراهنمای اینجانب خواهند بود را در اختیار همگان قرار دهد

 
یاد معلم
نویسنده : مصطفی پزشکی - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
 

تقدیم به زنده یاد معلم دل سوز و دل سوخته میامی

 

 مرحوم رضا پزشکی

 

معلمی  که هماره اعتلای فرهنگ میامی یکی از دغدغه هایش

 

بود

 

رحمت خدایش بر او باد

 

او در هر زمان و مکان بدنبال فرصتی برای آموختن و اموزش به انسانها  بود

 

جنبه های اجتماعی کا برد مثنوی معنوی

 

مقا م و الا گهـرحضرت  مولانا جلال الدین محمد بلخیمشهو ر به مولوی را نه تنها د ر شـعـر و ادب و عرفان میتوان سـراغ داشت بلکه تاثیر و ژرفای ناله ها و فریاد پرهـیبت وی را در شـئون اجتماعی نیز به وضاحت وصراحت زایدالوصفی میتوان لمـس واحسـا س کرد. چنین و سـعت اندیشـه و پرداز مولانا را به شخصیت درخشـان در گنبد زرین فـرهـنگ جها نی مبد ل سـاخـته اسـت .

پیام ها، اشارات، کنایه ها، ارشادات و شـعـر هایش به شخصیت وی ابعاد گوناگون و در عـین حال پویائی و دانایی کمال مطلوب بخشـیده ا سـت. دانش و بینش ژرف، زهد و تقـوا، ازادمنشی، رندی و عیاری و همچنان ضدیت با تحجر و ناپویا یی، مخا لفت با زن سـتیزی و تقا بل با اندیشه ها و نیات تازیانه مشخصه های عـمده آنرا در عرصه اجتماعی دربر میگیر د.

 

برداشت آدم ها از اشعار، قصه ها و داسـتانهای دل انگیز و فرح بخـش مولوی گونه گونه اسـت، کسی وی را عارف معنوی خواند و از همین زاویه همه گفـته ها و شـعـر های وی را تفـسـیر و تحلیل کند و همانطو ر به اسـتـنتاجات معین در محاط اندیشـوی خویش نایل آید . کسـانی هم مانند من و امثالم رابطه با مثنوی و دیگر آثار ماندگار مولوی را یک رابطه خشـک و بی محتوا که در سـطح الفاظ و ادبیات خلاصه شـود ند ا نسـته بلکه مثنوی مولانای بلخی را پیامی بس عمیق میدانند که برای بیداری و خروج از حصارها فریاد های هـشـدار دهـنده ای را در قبال دا شـته وهـمطراز با این کاربرد آنرا در عرصه های اجتماعی نیز مصلحت مید ا نند .

 

چنین اسـت که ( سـر ) ها در سـینه های خود مان نهـفـته اسـت. مولوی گوید:

هـرکسی از ظـن خـود شـد یار من

وز درون من نجسـت اسـرار من

ســر مـن از نـاله مـن دور نیسـت

لیک چشـم و گوش را این نور نیست

رهرو آن راه حقیقت، زنده دلان، بزرگان و فرهآنگیان بیشـماری پیرامون نقـش و مقام ارزشـمند مولوی حرف ها، برداشت ها و نوشـته های فراوانی به رشـته تحریر درآورده اند و هریک بُعدی از احوال، زندگینامه و کارنامه های ادبی، فرهـنگی و عرفانی این رادمرد بزرگ را به تحلیل گرفته اند. اکثر تذکره نویسـان ما پیرامون کنیه، مسـقط الراس، اصل و ریشه خانواده گی، سـا ل تولد، دوران طفولیت و جوانی وی گفـته اند و نوشـته اند. اما در این مختصر که عاری از نارسـایی و کمبود نخواهد بود  تنها در رابطه به کاربرد مثنوی در عرصه اجتماعی در حدتوان نگاههایی را خدمت خواننده گان عزیز ماهنامه« نی » که خود ملهم از ناله ها و فریاد های مولاناسـت و در عین حال مبتکر انتخاب این نام با مسـماسـت تقـدیم میدارم:

برای مدخل به این بحث تذکر دونکته را نیاز میدانم: نخسـت اینکه آثار زیادی مانند ( مثنوی معنوی فیه مافیه، مجالس سـبعه، رباعیات، نامه ها و دیوان غـزلیات ) از مولوی به ارث مانده است که هریک از لحاظ ظرافت و معانی از بهترین شاهکار های ادبیات دری است. اما در اینجا عمدتاً به اتکا مثنوی آن وبعضی رباعیات، نامه ها و داسـتانهای وی که به زبان شـعـر بیان شده اسـت حرف ها و پیام های صریح و روشن بیان می یابد. نکته دوم اینکه:

پیر بلخ قبل از برخورد باشـمـس تبریزی در ابتدا شـعـر نمی سـرود و اغـلب اوقات او صرف مجالس وعـظ و تذکیر وتدریس می شـد. ولی پس از ملاقا ت با شـمس به علت تغییر حال به سـرودن روی آورد. وی این مطلب را چنین گوید:

زاهــد بـودم تـرا نـه گـویم کــردی

سـر دفتر بزم و باده جوئیم کردی

ســجـاده نشـین بـا وقـاری بـودم

بـازیـچـه کـودکان کـویـم کـــردی

اینکه وی را بعضی ها رومی و مولانای روم نامیده اند به عـلت اقامت دراز مدت اش در شـهـر قونیه است. که نه تـنها بیشتر حیات خود را در آن شـهـر سـپـری نموده بلکه مدفن او نیز در آنجاسـت میباشـد. لیکن خود وی همواره خویشرا از مردم خراسـان شـمرده و اهل خود را دوسـت میداشته و از یاد آنان فارغ نبوده است. وی در این باره و بهره مندی از شـمس چنین گوید:

نعره های هوی من از روم تا به بلخ

ا صل کجا خطا کـند شـمس من و خدا ی من

پیام ها و اشارات مولوی مانند آب گوارا، صاف  وزلال است که در ظرف شـعـر ریخته شـده و آنرا به ما هدیه کرده اسـت. مولوی در بیست وشـش هزار قطعه شـعـرهان و های به راه انداخته و سـعی بلیغ بخرچ داده تا مگر آدمی را بیدار سازد، گاهی التماس می کند، گا هی دوعا و گاهی دست به دامن خدا می زند و گاهی پند واندرز میدهد و گاهی هم ناسزا می گوید تا به هـر طریقی که باشـد آدمیزاد را متوجه وخامت اوضاع سـازد.

وی باهیاهوی این ندا را بلند میدارد:

ای آدمیزاده گان چرا خوابیده اید! مگر نمیبینید که خانه و هـستی تانرا آتش گرفته اسـت، دار و ندار تان میسـوزد! مگر نمی بینید که زندگی تان بسـوی تباهی میرود! این چه خواب سـنگینی است که شما را در خود فرو برده است! ؟

وی در آغازین کلام خویش درد را خوب تشخیص داده  و میگوید:

بشـنو ازنی چون حکایت می کند

وز جـدائی هـا شـکایت می کـنـد

کـز نیـســتان تـا مـرا ببـریـده انـد

وز نفـیرم مـرد و زن نالیـده انـد

این نیسـتان که نی از آن جدا شـده اسـت، کدام اسـت. این همان محیط اجتماعی اسـت که خصلت ذاتی و درونی آدمیزاد نیز در آن تبلور می یابد. لیکن با بریدن از نیسـتان از آن بیگانه میگردد.

قدر مسلم آنسـت که انسـانیت در اجتماعـیت نهـفته اسـت و انسان موجودی است اجتماعی، هرگاه از اجتم ع یعنی خصایل اجتماعی فارغ و آزاد گردد، در اصل از موطن و جامعهءخود فاصله گرفـته اسـت. در همین جاسـت که از وی یک شی عاریتی غـیر مفید بمیان می آید. که از اصل خود بیگانه شـده و در یک گرداب زشـت و پر ادبار درگیر مانده است. هـنگامیکه آدمی در گرداب گـیر ماند بهـرخـس و خاشاک دسـت زند. خشـونت، زورگوئی، تجاوز به حقوق دیگران، انحرافات اخلاقی و قانونی و دهها و سـدها تخلف و تجاوز دیگر ... که از نفـیر آن ناله و فریاد مرد و زن ( همه انسـانهای روی کره خاکی ) به آسـمانها بلند شـده و همین آ سـیب د یده گان اند که شـکایات و حکایات را به راه می اندازند.

زمانیکه چنین اوضاع آ شـفـته بروز نماید بایسـت چاره جوئی شـود.

مولانا گوید:

هـر کسی که او دور ماند ز اصل خویش

بـــاز جـویــد روز گـار وصـل خــویــش

وصل آدمی همان برگشـت به موطن ( ماهـیت درونی ) اش ا سـت که در آن خصایلی چون پاکی، صداقت، راسـتکاری، از خودگذری، دوسـتی، محبت، عـشـق ورزیدن و در مجموع یک چهره سـازنده و اعـمار کننده هـستی و به وجود آورنده یک محیط سـالم اجتماعی نهـفته است.

اساس جنگ مولوی در همین جاسـت که این بیگانه گی که با سـرشت آدمیزاد سـازگار نیسـت و ثمره آز و کین، شـقاوت، زشتی و خشونت اسـت، از انسـان باید دور شـود و آدمی را به اصل خویش وصل کند. وی در این خصوص چنین گوید:

خوی بد در ذات تو اصلی نبود

کزبد ا صـلی نیابد جز جحود

خوی بد که در بر گیرنده زشـتی، تیره گی، ناپاکی، شـیطنت و نفرت پراگنی است. خصیصه ذاتی آدمیزاد نیست. چنین که آدمی حقیقـت را می بیند. مگر از روی جحود (لجاجت ) و تعصب از آن منکـر میشـود.

این خوی بد که عارضی اسـت از منافع مادی و گروهی سـرچشـمه میگیرد و به پایمال کردن حقوق دیگران میرسد، که بربادی انسـانها و ویرانی خطه ها و سـر زمین ها از همین جا آغاز و ادامه می یابد.

مولای بلخ رنگ را سـمبول زشـتی و ناپاکی، اختلاف و شـقاق میداند:

چو نکه بیرنگی ا سـیـر رنگ شـد

موسـئی با موسـئی در جنگ شـد

چون به بیـرنگی رسی کان داشتی

موسـئی و فـرعون دارند آشـتی

و هدف از ( بیرنگی ) صفا و صمیت، خلوص نیت، پاکی و غـیر آلوده گی اسـت. دراینجا به صراحت بیا ن میدارد و میگوید؛ هـمینکه انسان ( اسـیر رنگ ) شـد یعنی از ماهیت وسـرشـت خود فاصله گرفت، اختلاف وشـقاق بمیان می آید. ولو آنها پیرو دین و آئین مشـترک با شـند در جنگ و سـتیز میگذرند. اما اگر به ( بیرنگی ) نایل آیند هـرگاه پیرو عقاید و نظریات مختلف باشـند میتوانند با هم با صفا و صمیت و در صلح و آشـتی زیست باهمی نمایند.

آنانیکه امروز تحت واژه نظم نوین جهانی بر جوامع بشـری یورش میبرند و بخاطر تصاحب سـر زمینها در عرصه های اقتصادی، ایدیالوژیک ونظامی مذبوحانه تلاش ورزیده و حریصانه در صدد بلعیدن قاره ها و جهان اند و همزمان احسـاس تهی بودن و سـیری ناپذیری مینمایند از نگاه مولوی بدور نمانده و خطاب به آنان چنین میگوید:

هـفـت دریا را در آشـامد هـنوز

کم نگردد ســوزش آن حلق سـوز

عالمی را لقـمـه کرد و در کشـید

معده اش نعـره زنان من مزیـد

دوزخ است این نفـس و دوزخ اژدها سـت

کو به دریا ها نگردد کم و کاسـت

این ها محور شـر اند که با زورگوئی میخواهـند هـژمونی جهانی را ببار آورند و بخاطر ایجاد و تشکل یک هیولای فراملی نفوذ خویش را در سـاخـتار و نهادها سـیاسی و دولتی کشـور های جهان گسـترش دهـند و بدینترتیب نفوذ و فرماندهی سـیاسی شـانرا در نقاط مختلف دنیا تحکیم بخـشـند. و آنانی که با سـبک سـری و بیهوده گی بدنبال مال و منال دنیا چشـم دوخته اند و تنبلی و بیکاره گی را پیـشـه نموده اند از دیدگاه مولوی بدور نمانده اند. که چنین خطاب میکند:

خفـتـه باشی برلب جو خشـک لب

میدوی سـوی سـراب اندر طلب

هرگاه آدمیزاد بدون سـعی وتلاش و کار و زحمت بخواهد به کعبه مقصود رسـد از نگاه مولوی مسـتحیل و سراب به نظرآید. روند زنده گی از ازمنه ها بد ینسـومصداق این کلام و اندیشـه متعالی است.

که فرد بیکاره ومفت خور به بار دوش جامعه مبدل شده و چه خطاها، انحرافات و نابسامانی هائی نیسـت که ببار نیاورده اسـت.

بابای بلخ در رابطه به تردد ها و از این سـو بدان سـو کشیدن ها و جهیدن ها چنین گوید:

این بدین سـو آن بدان سـو می کشـد

هریکی گـوید منم راه رشـد

تارهای نامرئی که از منافع شخصی و گروهی منشـا میگیرد آدمیزاد را ازمسیر اصلی منحرف می سـازد و آنرا به جهتی ایکه ناخواسـته اسـت می کشـاند و تردد ها را ببار می آورد. پـیر معانی گوید:

چون نداند ره مسـافر چون رود؟

با تردد ها و دل پـرخون رود

هرکه گویـد های این سوا ره نیسـت

او کنـد از بیم آنجا وقف و ایست

چون حرکـتش با ترددها و وسواس توام اسـت بنا هر سو میلان کند و به کمترین اشـاره سـیر خودرا تغییر دهد و در پایان از شـدت تردد باز ایسـتد و توقـف کند.

برای اعاده اسـتقامت، پایداری و رفع تردد ها چنین توصیه کند:

همین روش بگزین و ترک ریش کن

ترک این ما و من و تشـویش کن

مولوی در رابطه به یکی از بزرگترین مقوله ها و مفاهیم اجتماعی که منشـا کلیه حرکا ت و هـسـته تکامل تاریخ بشری محسوب میشود. چنین میگوید:

آن جهان باقی و آباد نیسـت

زانکه آن ترکیب زاضداد نیست

در اینجا پیر بلخ در خصوص موجودیت اضداد در جامعه و نتیجتاً تاثیر متـقابل این ضدین را در بیان صریح و سـاده ای ازرانی میدارد. و تاکید میکند که بدون این ضد و نقـیض ها  نمی توان به آبادانی و رشـد که بقـای جهان در آن مضمر اسـت نایل آمد. این هـمان چیز یسـت که در عصر ما متـفکرین بزرگ جامعه شـناسی از آن بهـره گرفـته و اسـاس روند تکامل اجتماعی را در قطب های متضاد اجتماعی جسـتجو و بیا ن داشـته اند.

مولای بلخ در عرصه های اجتماعی بسـا قصه ها، داسـتانها و اشـعار دلپذیر دارد، دریغا که نمیتوان همهء آنرا دریک مقالت بازگو و بیان داشت.

مولوی در رابطه به جهیدن از چند رنگی به یکرنگی و شـفافـیت بیرنگی گوید:

از دو صد رنگ به بی رنگی رهی اسـت

رنگ چون ابر است و بی رنگی مهی اسـت

توصیه می کند که انسـان عاقـل باید از تیره گی و چند رنگی به شـفافیت و یکرنگی گذار کند و ابرهای سـیاه را که روی ماهتاب ( حقـیقـت ) را پوشـانیده اسـت کنار زند و با صفا و صمیمیت و یکدلی وارد عرصهء زنده گی شـود.

در پایان این مختصر از نارسـائی ها و کوتاهی بیان در خصوص چنین شـخصیت بزرگ که زیبائی را در سـاده گی آن جستجو نموده ام و معنا را بر شـکل ترجیع داده ام، ممکن تقصیر فراوان رخ داده باشـد که بزرگان، سـخنواران و خامه پردازان ما معذور خواهـند داشت.

با اسـتمداد از مولوی:

گـفـته ایم این را، ولی بار دگر

شـد مکرر بهـر تاکید خبـر

این نبشـته هر چند قطره ای از بحر بیکران مولوی را با خود ندارد ولی امید گوشـه ای از حقایق زنده گی را که خواسـته مولاناسـت بیان داشـته باشــد.

این شـنیدی؟ موبمویت گوش باد

آب حیوان اسـت، خوردی نوش باد